![]() |
![]() |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 20:18 توسط niloofar salehi |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 22:0 توسط niloofar salehi |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 21:54 توسط niloofar salehi |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 9:10 توسط niloofar salehi |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 20:19 توسط niloofar salehi |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 19:4 توسط niloofar salehi |
|
|
ترانه هایش را نگاه داشته بود جای زیادی را هم اشغال نمیکرد. جلد صفحه هایش را دوست می داشت نور خورشید رنگ یکی را برده بود روی دیگری جای دایره دایره های ته گلدان مانده بود دیگری را هم در هجوم وسواس نظم چسب زده بود همان که رد رنگ امیزی دخترش هنوز روی ان باقی بود. ترانه ها به انتظار مانده بودند تا زن وقت بیوگی اش تصادفا انها را یافت و مکثی کرد به یاد اورد که هر نغمه ی صریح و رام ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آذر 1389ساعت 15:55 توسط niloofar salehi |
|
|
روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد
پروفسور محمود حسابي |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 20:23 توسط niloofar salehi |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 15:18 توسط niloofar salehi |
|
|
پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم.تو نمیتوانی روی شانه ی من اشیانه بسازی. پرنده گفت: من فرق درخت ها وادم هارا خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و انسان هارا اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید. پرنده گفت: نمی دانی توی اسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد اورد چیزی که نمی دانست چیست شاید یک ابی دور یک اوج دوست داشتنی . پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم میشناسم که پر زدن از یادشان رفته است درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود. پرنده این را گفت وپر زد.انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک ابی بزرگ افتاد و به یاد اورد روزی نام این ابی بزرگ بالای سرش اسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد انوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می اید تو را با دو بال و دو پا افریده بودم؟ زمین واسمان هر دو برای تو بود اما تو اسمان را ندیدی راستی عزیزم بال هایت را کجا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد انگاه سر در اغوش خدا گذاشت و گریست!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 1:18 توسط niloofar salehi |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 دی 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 |
|
RSS
|